تبليغاتX
2×2=5
2×2=5
بی شرح
یکشنبه 2 دی1386
شوخی و قانون «اهم و مهم»

قانون «اهم و مهم» قانونی است که بر اساس آن برای رسیدن به کار «مهم‌تر» دست از کار «مهم» برمی‌داریم. این قانون در همه‌ی بخش‌های زندگی لازم‌الاجرا است و پای‌بندی به آن نشانه‌ی عقل و درایت و انتخاب درست است.
صبح تا به شب در زندگی روزمره‌ی خودمان خیلی طبیعی به این قانون عمل می‌کنیم و اجازه نمی‌دهیم حتی در یک مورد نقض شود. مثلاً اگر مسافرت رفتن را «مهم» می‌دانیم چون باعث تنوع و تغییر روحیه و شادابی و نشاط می‌شود اگر همین مسافرت باعث در معرض خطر قرار گرفتن بشود و سلامتی‌مان بخواهد آسیب ببیند از آن چشم‌پوشی می‌کنیم چون مسافرت برای ما مهم است ولی آنچه «مهم‌تر» است حفظ جان است برای حفظ جانمان از مسافرت چشم می‌پوشیم.
خندیدن و خنداندن و شوخی و تغییر روحیه چیز خوب و کار مهمی است ولی اگر همین کار بخواهد اصول مهم‌تری را از بین ببرد آنجاها «خط قرمز شوخی» شروع می‌شود. مثلاً حفظ آبروی افراد، نرنجاندن دوست، ضایع نکردن حقوق دیگران، حفظ شخصیت خودمان و ... همه از امور مهم‌تر زندگی‌اند که نباید در سایه‌ی شوخی از دست بروند. مواظب باشیم که اگر خواستیم یک تومان به دست بیاوریم، دو تومان از دست ندهیم.
اگر در پشت صحنه‌ی لبخندی که روی لب‌هامون نقش بسته است دلی را شکسته‌ایم مطمئن باشیم قانون «اهم و مهم» را نقض کرده‌ایم.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:38 توسط : mohandessssss
چهارشنبه 9 آبان1386


اونی باش که دلت می خواد باشی چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه اونقدر تجربه که قویت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 1:58 توسط : mohandessssss
شنبه 6 مرداد1386


از آن جا که این روزها از روایتهای جدید و مدرن از آثار ادبیات فارسی استقبال شده است،ما هم جسارتا تصمیم گرفتیم یک قرائت نوین حکیمانه عارفانه ای از اشعارطیان ژاژخای مروزی داشته باشیم و آن را به سمع و نظر ملت شریف و همیشه در صحنه ادبیات و هنر و فرهنگ ایران و جهان برسانیم تا بلکه ادبیات کلاسیک ایران یک تکانی بخورد و مدرنیته به کلیه درزهای آن رسوخ نماید. این قرائت جدید و منحصر به فرد دارای ویژگیهای شگرف و میخکوب کننده زیر است:

*برای اولین بار در تاریخ ادبیات فارسی،اشعار طیان ژاژخای مروزی را از ته به سر نوشته ایم تا همگان بدانند و آگاه باشند که می شود اشعار نامبرده را اینجوری هم نوشت .

*حروف کتاب طوری تعبیه شده است که برای خوانش،باید آن را درست مقابل خط افق گرفته،سپس کمر را به قاعده 125 درجه کج نموده،بعد با کمک نقاله،کتاب را با تا 45/78درجه نسبت به خط افق چرخانده و سپس مطالعه نمود.

*بعضی از حروف را طوری نوشتیم که خواننده باید به قول آرتور رومبو، مطلقا مدرن بوده،برای خواندن آن از میکروسکوپ استفاده کند.

*جایجای صفحات کتاب را برای گسترش افقهای دلالتگون دال و مدلولی و سفیدخوانی پسامدرن، تا می توانستیم گشاد گشاد نوشتیم و اکثر فضای صفحات راسفید گذاشتیم ،طوری که کتاب را از شدت سنگین و وزین بودن،جز با تریلی 18چرخ نتوان جابجا کرد.

*کتاب،نوعی چیدمان مفهومی در ساحت هنر مفهوم یا کانسیچوال است که حتی خود طیان ژاژخای مروزی هم تا به حال به خواب ندیده است .فوران مفاهیم فوق الذکر درجایجای صفحات تا به حدی است که پنهان ترین زوایای ذهن را نیز خیس می نماید.

*کلمات را طوری نوشته ایم که خواننده نتواند براحتی آن را بخواند و لاجرم در یک متافیزیک حضور دریدائی،به برداشتی هرمنوتیزه شده از متن برسد:

برد/شمن/تو خندد/گرد/ون(قرائتی نوین از مصرع:بر دشمن تو خندد گردون).

*از آنجا که موسیقی شعر به دلیل رعایت وزن و قافیه ،مانع ارتباط با مفهوم و معنا می شود،در قرائت حاضر،با شکستن موسیقی و وزن شعرطیان،به ایجاد شکستگی در کلیه نواحی شعر کلاسیک دست زده ایم که به گفته برخی طیان شناسان،کاری در ردیف شکستن شاخ غول می باشد.

*هر کدام از کلمات و عبارات و مصرعهای شعر طیان ژاژخای مروزی،به خاطر در برداشتن برداشتی عارفانه و حکمت آمیز و لطیف،به هایکو پهلو می زند.ما با تقطیع ابیات و مصرعها و عبارات و کلمات و تبدیل آن به جملات قصار،از سویی شعر کلاسیک فارسی را با سنت هایکونویسی ژاپنی به شیوه ای بسیار سفت و سخت پیوند دادیم و از سوی دیگر،حکمت شاعرانه را از آن استخراج کردیم وبه جهانیان نشان دادیم که شاعران کلاسیک ایران جملات حکیمانه خوبی می گفتند که دست کمی از جملات قصار لقمان حکیم ندارد.

با این حال،مطالعه این کتاب گرانسنگ را به بیماران قلبی و عروقی و سالمندان و کودکان و زنان باردار توصیه نمی کنیم.همچنین مطالعه آن برای کسانی که با مدرنیته پدرکشتگی دارند ممنوع می باشد.برای مطالعه این کتاب به قول آرتور رومبو،باید مطلقا مدرن بود.

منتظر روایت مدرن ما از عمعق بخاری و روحی ولوالجی و اثیرالدین اخسیکتی باشید.

(چاپ شده در روزنامه چهارشنبه اعتماد ملی)

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:44 توسط : mohandessssss
پنجشنبه 14 تیر1386


تصور از من و شخصیتهای مجازی!

چند وقت پیش یه جایی توی  بحث موردی توجهم را به خودش جلب کرد. وقتی کسی می گوید من آدم راستگویی هستم؛ در حال دادن خبری از خودش است. این فرد تنها  تصورش از خودش را (درست یا نادرست) به دیگران ابراز می کند. او در حیطه شناخت خودش از خود، برداشتش را از منِ خودش بیان می کند.

اما فرض کنید او اینطور بگوید: علی خود پسند است، حسن خیلی از خود راضی است، حسین قابل تحمل نیست، اما من پسر خوبی هستم!!

(برعکسش را هم می شود تصور کرد: نسیم خیلی آگاه است، سپیده خوب حرف می زند، نازنین بسیار زیباست، اما  کسی من را دوست ندارد!!)

اینجا ملاک و معیار قضاوت در مورد خود، دیگران هستند و نه حیطه شناختی فرد از خودش! بقول اریک فروم که خیلی دوستش دارم، روش آنها در شناخت ، بر مبنای روشِ داشتن است نه روشِ بودن! (در وبلاگم شماره 6 ، قسمتی از نظرات اریک فروم در داشتن و بودن آورده شده )

در روش داشتن، فرد در مقایسه خود با دیگران یا اشیاء با اشیاء می خواهد به تعریفی که لازم دارد دست پیدا کند. درست مثل روش تشخیص وجود داشتن و وجود نداشتن! ما سرما را در نبود گرما کشف می کنیم. یا تاریکی را در نبود نور.

این قیاس، شناخت سرما یا تاریکی را ممکن می کند (شناختِ نیستی!). حال همین روش وقتی در شناخت خود صورت بگیرد، دائما تعاریف ما از خودمان، در تقابل یا تضاد یا تعارض با تعاریفی که از دیگران داریم قرار می گیرند. این گاهی باعث می شود تا مفاهیمی که هیچ مشکلی با هم ندارند در کنار هم مشکل دار شوند! مثل روشنفکر و نظاره گر! با دقت و با دقت تر! خواندن و تفکر کردن!

زیرا از آنجایی که این روش در وجود داشتن و وجود نداشتن چیزها بکار می رود، دائما صفات یا القاب یا مفاهیم در تضاد با هم قرار می گیرند. تضادی نادرست و پنهان که از یک معیار اشتباه ناشی شده و باید با دقت کشفش کنیم.(معیار اشتباه مثل وزن کردن یک مسافت!!)

اینجاست که به نظر من دچار الگوی محدود نگری هم می شویم. الگوی محدود نگری اینطور القا می کند که اگر من بگویم داود چه پسر گُل و خوبی است، پسرهای دیگر احساس خُل و بَد بودن بهشان دست دهد!! یا وقتی می گویم: من آدم شجاعی هستم این مفهوم به دیگران القا شود که شما ترسو هستید!!

یا وقتی کسی می گوید من خوب هستم، دیگران فکر کنند که حتما خودشان بد هستند!! و صد البته مقاومت هم نشان خواهند داد. بطور مثال سریعا از خود واکنش نشان می دهند که کی گفته تو خوب هستی؟ کی گفته تو شجاع هستی کی گفته داود گل و خوب هست؟ چرا؟

چون با این واکنشها می خواهند از حقی که از آنها ساقط شده است دفاع کنند! یعنی این که: تو شجاع نیستی بلکه این من هستم که شجاع هستم؛ تو خوب نیستی بلکه این من هستم که خوب هستم؛ داود اصلا هم پسر خوبی نیست بلکه این من هستم که خیلی پسر خوبی هستم؛ مریم  اصلا هم خوشگل نیست بلکه فقط این من هستم که خوشگل هستم! افتادن در این چرخه باعث می شود که دائما دنبال نقطه ضعف از کسی که خوبی به او نسبت داده شده است بگردیم تا بتوانیم ثابت کنیم او خوب نیست و بلکه من خوبم! (خوب در معنای عام و کلی)

(هم داود می تواند خوب باشد و هم تو!! باورکن!!) در واقع قسمت دیگر این الگو این است که بد بودن دیگران می تواند دلیل خوب بودن من باشد!!

الگوی مزخرفی است نه؟

در صورتی که، کسی که در حیطه شناخت خود و در حالتی مستقل نگاه می کند دیدی وسیع تر خواهد داشت.(روش بر مبنای بودن) به نظر او خوب بودن کسی دلیل بر بد بودن دیگری نیست! یا زیبا بودن دیگری دلیل بر زشت بودن او نیست! یا برعکس!

این باعث می شود تا انسان علاوه بر پذیرفتن خود و تلاش در جهت بهتر شدن، دیگران را نیز پذیرفته و همدلی بیشتری نسبت به جهان اطراف نشان دهد.

چیزی که می خواهم به آن اشاره کنم  این است که تجربه به من ثابت کرده، گروه  اول با احتمال نسبتا زیادی دچار شخصیتهای مجازی (در دنیای واقعی ) می شوند. این افراد به جای کنکاش در وجود خود، مهرورزی به خود (زیرا خود را در تقابل با دیگران کشف کرده اند!) مهرورزی به دیگران، پذیرفتن حقیقت من و غیره ، در تعاریف کلیشه ای از  منِ خود در جمع ،  گرفتار می شوند و دائما در حال مبارزه کردن برای اثبات خوب بودن خود به دیگران و یا اثبات تعاریف کلیشه ای در خود هستند و چه بسا چنان وجودشان از برهوت وحشت از نداشتن این تعاریف کلیشه ای، دالان دالان شود که صاحبان چشم اندکی تیزبین از آنها فاصله خواهند گرفت. البته این اشخاص گاهی هم دائما در حال اثبات بد بودن دیگران هستند تا به عنوان دلیلی بر خوب بودن خودشان از آن استفاده کنند!!

خلاء های شخصیتی در پستوهای تاریک آنها نمایان است و ربطی به میزان شدت ارتباطاتشان ندارد. زیرا ارتباطات انسانی از خصوصیات جامعه بشری است؛ بلکه روشهای برقراری رابطه هاشان، ارتباط مستقیم با کاربری و نوع ارتباطاتشان دارد! (مثلا پُرکننده - تخلیه کننده-...)


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:6 توسط : mohandessssss
پنجشنبه 14 تیر1386
افرادی برای بازی دادن، افرادی برای بازی خوردن

افرادی برای بازی دادن، افرادی برای بازی خوردن

یک چیز بدی که ما در جامعه خودمان یاد گرفتیم، بازی کردن است! نه بگذار اینطور بگم: یکی چیز بدی که ما در جامعه خودمان یادگرفته ایم بازی کردن با هر چیز است!! نه نشد! اینطوری بگم بهتره:

یک چیزی که ما در جامعه یاد نگرفتیم این است که چطور بازی کنیم ، با چه چیزهایی بازی کنیم و با چه چیزهایی بازی نکنیم!!

 

ما از بچگی یاد گرفتیم که با آتش بازی نکنیم! ولی وقتی بزرگتر شدیم فهمیدیم که چطور با آن بازی کنیم! اما با دیگران؟!

این فریبِ بازی دادن، فریب عجیبی است. یکبار که موفق شدی دیگران را بازی بدهی، دچار چنان غروری می شوی که فکر می کنی استاد بازی دادن هستی! اما یادت باشه ضرب المثل دست بالای دست بسیاره بهترین جایی که مصداق داره همینجاست. اوه عصبانی شدی؟! می خوای میز رو بهم بزنی؟! اینم بخشی از بازی بود، نه؟ (لبخند)

می خواهم یک دسته که در دسته بندی های نیم بندم جا نگرفت رو اینجا باز کنم. دستهء بازی پرستان!

این دسته یا دائما در حال بازی کردن با چیزهای دیگران هستند که نباید با آن چیزها بازی کرد، یا دائما دنبال این هستند که یکی پیدا بشه و با چیزهایشان بازی کنه!! اونهم چیزهای ارزشمندی که مال بازی نیست. (این کلمه چیز، چیز مزخرفی هست من رو ببخشید!)

مثلا پسری که مُرده این هست که کسی با قلبش بازی کنه!! می خواد شیرجه بزنه توی یه استخر شونصدمتری خوشگل به اسم بازی احساسی!! مرده دریافت یه اس ام اس عاشقانه است (زیر 26 سال) یا مرده یه شعر عاشقانه از حافظ و سعدی و ... (بالای 32 سال) التماس می کنه بیا با عشقدونی من بازی کن! تازه خدا می دونه توی این عشقدونیش چه چیزهایی هست! (البته ما هم کم و بیش می دونیم! می خوای بیشتر بدونی از پاسکال بپرس!)

گاهی فکر می کنم اگر یک دختر، مرض خورد کردن پسرها رو دچار شد، چه جای خوبی برای بازی داره توی این جامعه مجازی! البته به شرطی که مهارت خوب بازی کردن رو هم داشته باشه...

 

دختری که مُرده این هست که یکی با احساساتش بازی کنه! درست می ره سراغ پسرهایی که اهل بازی دادن هستند! چنان شیفته می شه، چنان شیفته می شه که پسره خوب که بازیهاش رو کرد! برای شیره مالی می گه: ببین من دیگه نمی تونم تو رو ببینم چون قراره برم آلاسکا زندگی کنم و یا اینکه یه ناراحتی قلبی دارم که بزودی میمیرم!! برای همین به من وابسته!!! نشو عزیزم!

اوووه دختره اشک می ریزه که نگو! جوری که من هم باهاش اشک می ریزم!! (!!)

آخه عزیز دل من! هر چیزی که مال بازی کردن نیست. بعضی چیزها خیلی ارزشمندند. مثل عشق، مثل حرمت های انسانی، مثل شرف، مثل سرمایه های معنوی، مثل...

اینها رو باید در زمان خودش و به بهترین شکل احساس کرد نه اینکه دائم اَداش رو درآورد و مثل یه دلقک که فقط خودش می تونه به بازیش بخنده، به ریشخند گرفت!

البته فکر نکن هدف بازی پرستان همیشه بازی کردنه! هدف گاهی لذت از این بازی نامُراد هست اما گاهی اهداف پلید تری هم هست که خیل گنگ هستند. اهدافی برای بالا بردن و مطرح کردن خود به خرج سرمایه های انسانی دیگران در بازی برنده- بازنده!...

 

بیایید با حواس جمع از جمع بازی پرستان برای همیشه فاصله بگیریم و فقط وارد بازیهای برنده _ برنده بشیم. البته با مهارت و بینش!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:2 توسط : mohandessssss