|
چه روز زیبایی بود امروز و چه به یادماندنی این دیدار دوبارهی تو | ||
|
فاصلهها هیچ مهم نیست. اینکه هرگز نتوانم به تو برسم هم مهم نیست. شاید چون در هر ورودی، خروجی و هر آغازی، پایانی است؛ دوست دارم که هرگز به تو نرسم. زیرا که غم دوریات از غم نبود ابدیت، تحملپذیرتر است. ماه گرچه دستنایافتنی است، اما هنوز اشعههایش را راهنمای شبهای تیره و تاریکمان میکند. اگر خورشید وجودت آزاد و بیدغدغه در پرواز است، چه باک که من تنها و بیکس باشم. تمام حرفهایم جنون است. دوستدارم که فکر کنم تمام مدت این یکساله را چشمانت در پی من بوده. اندیشهای بس نیکوست اما آیا واقعی هم هست یا باز فقط حماقطی کودکانه است؟ کاشکی میدانستی که با تمام این ماجراها دلم بیتو یک لحظه هم طاقت ندارد. آری کسانی همچون گردباد آمدند و همچون طوفانی سهمناک رفتند، اما تو هنوز آنجایی را گرفتهای که دوست میدارم. آری قلبم بیشک تا ابد تجربهی نخستین عاشقشدن را فراموش نخواهد کرد. سالها بعد، هنگامی که پیرمردی کهنسال جای این طفل بیست و یکساله را بگیرد، من دوباره این نوشتهها را خواهم خواند. آن زمان که دیگر هر دو سر و سامانی گرفتهایم. و هنوز هم به هم نرسیدهایم. و دنیایی که بسیار کوچکتر از این حرفهاست. آری دنیای کوچک انسانها. درون پارکی که من هنوز نوشتههایم را میخوانم و پیرزنی که با چند نوه از کنارم رد میشود و آن خال لبت که هنوز دیوانهوار مرا مجنون خویش کرده بالاخره نشان بازیافتهی رستم و اسنفندیار میشود و من این بار بدون هیچ هراسی بر میخیزم و بعد از سالها با تو سخن خواهم راند. ببخشید شما... و داستان که همچون فیلمهای پنجشنبه شبها رمانتیک و عاشقانه میشود. داستانی از عشق. داستانی از عشقی نافرجام. عشقی که هرگز به سرمنزل مقصود نرسید. و آنگاه تو خواهی گفت. آری خواهی گفت که چگونه شد که سایهی مترسکان بر این داستان زیبا افتاد و همه چیز خراب شد و تمام شد و رفت. آری اگر باز هم نشد، هیچ باک نیست. آینده از آن من است و تو و شاید یک اتفاق ساده همچون اتفاقی که امروز افتاد دوباره همه چیز را برای تجربهی شیرینترین دختری که در دنیا دیدم را فراهم کند. الهامی بر این قلب شده. نمیدانم همچون قبلها غلط است یا درست اما باز هم مهم نیست. مهمترین نکته لبخند دوبارهات بود که امروز قطع نمیشد و من هم که لبخندی همچون همیشه داشتم. چه زیبا بود آبی عشق تو و آبی وجود من و تو و تمام برفهایی که نقل و نبات بر سر من و تو میپاشیدند و اولین امتحان این ترم که زیباترین امتحان عمرم شد. خدایا او را حفظ کن. لبخند زیبایش را و تمام آنچه را که در اوست و من طالب آنم. آری زیبایی وجودش از زیبایی ظاهرش زیباتر است. او اولین، بهترین و ماندنیترین عشق من است. او همانی است که بود و همانی است که شاید هرگز بدو نرسم. اما باز هم هیچ نیست. بازی با تقدیر محال است. | ||
TIYAMII
نظر بدین!!! 
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:39 توسط :