تبليغاتX
2×2=5
2×2=5
بی شرح
جمعه 4 فروردین1385
خواندنی های متون اسلامی درباره ایرانیان

 

در آیه 54 سوره مائده چنین آمده است: « یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و بحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین، بجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم
«
ای آنان که گرویدید، کسی که بر گردد از شما از دینش، پس به زودی بیاورد خدا گروهی را که دوست دارد آنان را و دوست دارند او را، فروتنی کنندگانند بر گروندگان، درشتی کنندگان بر ناگروندگان، کارزار کنند در راه خدا و نترسند از سرزنش سرزنش کننده. این است فزون بخشی خدا. می دهد آن را به هر که خواهد و خدا فراخ بخشش است و دانا
معنی آیه ساده و روشن است. روی سخن با عرب های مسلمان است که گروهی از آنان در پایان زندگی پیغمبر از دین برگشتند و خودسری آغاز کردند و به سزای بداندایشی خود رسیدند.
در این جا به مسلمانان عرب هشدار می دهد و می گوید:« اگر شما از دین برگردید، خداوند به جای شما گروهی را می آورد که آنان را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند. این گروه در برابر گروندگان به دین فروتن ولی با ناگروندگان سخت گیر هستند، در راه خدا کارزار می کنند و از سرزنش کنندگان نمی ترسند.
در تفسیر« ابوالفتوح رازی» فشرده این داستان این گونه آمده است که سه گروه در پایان زندگی پیغمبر مکرم(ص) از دین برگشتند:
گروه نخست از بنی مذحج بودند مهتر آنان ذوالخماربن عبهله بن کعب الغنسی نام.
گروه دوم بوخلیفه بودند در یمامه. مهتر آنان مسیلمه نام داشت که از زبان پیامبر اسلام مسیلمه کذاب خوانده می شد. یعنی مسیلمه سخت دروغ گو. مسیلمه کذاب در پایان سال دوم هجری خود را پیغمبر خواند.
گروه سوم بنو اسد بودند. بزرگشان طلحه بن خویلد نام داشت. او نیز خود را پیغمبر خواند. ابوبکر خالد ولید را به جنگ او فرستاد. پس از نبردهای طلحه به شام گریخت ولی در آن جا به دین برگشت و اسلام آورد و پابرجا ماند.
خلاصه، هنگامی که این آیه فرود آمد، یاران پیغمبر(ص) پرسیدند: اینان چه کسانی هستند که اگر ما برگردیم خدا آنان را به جای ما می آورد؟ در آن هنگام سلمان پارسی، نزد پیغمبر نشسته بود. پیغمبر خدا بر دوش او دست گذاشت و فرمود:« هذا و قومه» یعنی :« این و کسان او، یا مردمی که این از آنان است.» سپس حضرت رسول اکرم سخن مهمی را اداء کردند ایشان فرمودند:« اگر دانش یا دین و یا ایمان در ستاره پروین باشد، هر آینه گروهی از مردمان ایران یا مردم ایران، به آن دست خواهند یافت
در کتاب المسند فرمایش پیامبر از زبان ابوهزاره بدین گونه است:« لوکان العلم بالثریا لتناوله اناس من ابناء فارس» یعنی:« اگر دانش در ستاره پروین باشد، هر آینه به دست می آورد آن را مردمانی از فرزندان ایران.» در کتاب ذکر اخبار اصفهان،] تالیف ابو نعیم احمد پسر عبدالله اصبهانی که در سال 403 فوت کرده[ گفتار پیامبر را از زبان اباهریره سه گونه می گوید:
1-
لوکان العلم بالثریا لتناوله رجال من ابناء فارس.
2-
لوکان العلم معلقا بالثریا و لناله ناس من ابناء فارس.
3-
لوکان هذا العلم معلقا بالثریا، لتناوله ناس من ابنا، فارس.
همه اینها می رساند که :« اگر دانش در ستاره پروین باشد، مردمانی از ایرانیان به آن دست خواهند یافت». در همان صفحات، از زبان عایشه همسر پیامبر چنین یاد می کند:« لوکان العلم معالقا بالثریا لتناوله اناس من ابنا فارس
سومین کتاب، فارسنامه این بلخی، در قرن ششم و نیز جلد چهارم بحار الانوار و کتاب نفیس نقس الرحمان فی فضائل سلمان، تالیف حاج میرزا نوری مازندرانی و بر کتاب های دیگر می باشد که همه آنها به یک مضمون اشاره دارد.
در باب دوم کتاب نفس الرحمان، که از کتاب قرب الاسناد حمیری می آورد، گفتار پیامبر مکرم اسلام(ص) را از حضرت امام جعفر صادق(ع) و پدربزرگوارشان یاد می کند که ارزشمند است. در آنجا سخنان پیغمبر از زبان امام چنین است:« لوکان العلم منوط بالثریا، لتناوله رجال من فارس.» یعنی:« اگر دانش به ستاره پروین آویخته شود باشد‍، هر آینه آن را به دست می آورد مردمانی از ایرانیان
فرمایش پیامبر گرامی اسلام(ص) در بیشتر تفسیرها دوگونه دیده می شود:
1- «
والذی نفسی بیده، لوکان الایمان منوط بالثریا، لتناوله رجال من فارس». یعنی« سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست، اگر ایمان به ستاره پروین آویزان باشدة هر آینه مردمانی از ایرانیان آن را به دست خواهند آورد
2- «
والذی نفسی بیده، لوکان معلقا بالثریا لتناوله رجال من فارس.» یعنی: سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست، اگر دین در ستاره پروین آویزان باشد هر آینه به آن خواهند رسید مردمی از ایرانیان
دنباله آیه واپسین سوره محمد(ص) چنین است: و« ان تتولوایستبدل قوما غیر کم ثم لایکونو امثالکم» یعنی:« اگر روی بگردانید، خدا به جای شما می آورد گروهی جز شما. پس نباشند مانندهای شما
دراین جا یاران پیامبر پرسیدند: آنان چه کسانی هستند، اگر ما برگردیم، خدا آنها را به جای ما می آورد و مانند ما نخواهند بود‍؟ پیامبر اکرم(ص) دست بر دوش مسلمان گذاشت دوباره فرمود:« هذا و قومه و سپس سخنان پیشین را درباره ایرانیان تکرار فرمود.................................


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:28 توسط : mohandessssss
سه شنبه 1 فروردین1385
عمو نوروز

يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازة شهر.بيرون از دروازة شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليتة پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوة پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوة خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.

 

چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي زفت به هوا.

 

در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينة او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

 

پير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گفت چاره اي ندارد جز يك دفعة ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

 

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : mohandessssss