دوشنبه 4 تیر1386
بی پروا،
آن زمان که درکی نداشتم از حواس ، ترک گفتم .
ذهنم ،
آرام خوابیدم .
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : mohandessssss
آن زمان که درکی نداشتم از حواس ، ترک گفتم .
ذهنم ،
آرام خوابیدم .
مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد